رواندرمانی
رواندرمانی (Psychotherapy) یک فرایند است که تمرکز آن کمک کردن به شماست تا بهبود بیابید و راههای سازنده و سودمند بیشتری را برای رویارویی با مشکلات و مسائل زندگی خود بیاموزید. همچنین زمانی که شما وارد یک مرحلۀ دشوار میشوید و یا تحت تنش فزاینده قرار میگیرید، مانند وقتیکه کار و حرفۀ جدیدی را آغاز میکنید و یا وارد پروسه طلاق میشوید، در این شرایط، رواندرمانی میتواند همچون یک فرایند حمایتی برای شما باشد.
به طور کل، هر زمانی که یک فرد در زندگی یا روابط و مسائل کاری خود دچار مشکل شود و یا زمانی که فرد با مشکلاتِ خاصِ مربوط به سلامت روانی دست به گریبان باشد و این مشکلات و مسائل باعث رنج و ناراحتی شدیدِ فرد شوند، رواندرمانی به او توصیه میشود. البته در این قانونِ کلی، استثناهایی نیز وجود دارد، اما برای بیشترِ مواقع، رواندرمانی هیچ ضرر و آسیبی ندارد حتی اگر شما کاملاً مطمئن نباشید که آیا درمان برای شما مفید خواهد بود یا نه. سالیانه میلیونها نفر به رواندرمانگر مراجعه میکنند و بیشتر تحقیقها نشان میدهند که افرادی که چنین کردند، از آن سودِ بسیار بردند. بیشتر رواندرمانگرها نیز با شما صادق خواهند بود و اگر به این نتیجه برسند که درمان برای شما مفید نخواهد بود، طبق نظرِ آنها، نیازی به رواندرمانی نیست.
رواندرمانی نوین، با نسخه هالیوودی آن بسیار متفاوت است. به طور نمونه، بیشتر مردم، درمان گرهایِ خود را یک بار در هفته به مدت 50 دقیقه ملاقات میکنند. برای تجویز و یا تمدید نسخه دارویی، جلسات ملاقات با یک پرستار روانپزشکی و یا روانپزشک، هر یک ماه یا هر شش ماه یک بار به مدت 15 تا 20 دقیقه صورت میپذیرد.
بخشِ زیادی از رواندرمانی، متمایل به تمرکز روی حلِ مشکلات است و هدفگرا میباشد. این به بدان معناست که در ابتدای درمان، شما و درمانگرتان، تصمیم میگیرید که کدام تغییرات هستند که شما تمایل دارید در زندگی خود ایجاد کنید. این اهداف معمولاً به هدفهای قابلدسترس و کوچکتر تقسیم میشوند و درون یک برنامه درمانیِ متعارف و رسمی گنجانده میشوند. بیشتر رواندرمانگرها امروزه تمرکز و کار خود را بر این پایه قرار میدهند تا به شما کمک کنند که بتوانید به آن اهداف دست پیدا کنید. این موضوع به سادگی، با تکنیکهای صحبت و گفتگو که درمان گر میتواند برای کمک به شما جهتِ مدیریت بهترِ نقطهضعفهای زندگیتان، آنها را بکار ببرد، قابل تحقق است. رواندرمانی اغلب به افراد کمک میکند تا اختلالهای خود را بهتر بشناسند و در مورد آنها بیشتر بیاموزند، همچنین در رواندرمانی سازوکارهایی برای کنار آمدن با مشکلات مطرح میشود که فرد میتواند از آنها بهره بگیرد.
بیشتر رواندرمانیها امروزه کوتاه مدت هستند و کمتر از یک سال به طول میانجامند. اغلب با ترکیبی از رواندرمانی و دارودرمانی، میتوان اکثر اختلالهای روانیِ شایع را، در طی همین چارچوب زمانی، درمان کرد.
رواندرمانی زمانی که فرد درمان را به داخلِ خود میبرد و عمیقاً تمایل به تغییر دارد، آن هنگام بیشترین موفقیت را به همراه میآورد. اگر شما نخواهید تغییر کنید، بنابراین تغییر به آهستگی انجام خواهد شد. تغییر به معنای اصلاحِ آن دسته از جنبهها و نمودهایِ زندگیتان است که دیگر برایتان جوابگو نیستند یا در مشکلاتِ شما دخیل میباشند و یا در حال تبدیل شدن به یک مشکل هستند. همچنین، بهترین کار در حینِ رواندرمانی، این است که ذهن خود را باز نگهدارید و آماده پذیرشِ ایدههای نو باشید؛ و سعی کنید چیزهای جدیدی را امتحان کنید، چیزهایی که سابقاً تمایلی به انجام آنها نداشتید.
شناختهشده ترین انواعِ رواندرمانی:
v رفتاردرمانی (Behavior Therapy)
v شناختی درمانی (Cognitive Therapy)
v میان فرد درمانی (Interpersonal Therapy)
v روان پویشی درمانی (Psychodynamic Therapy)
v خانواده درمانی (Family Therapy)
v گروه درمانی (Group Therapy)
رفتاردرمانی:
رفتاردرمانی به فرد کمک میکند تا بفهمد چگونه تغییر در رفتار میتواند به تغییر در احساسات بینجامد. معمولاً هدفِ رفتاردرمانی این است که فرد را بیشتر فعالیتهای مثبت و یا فعالیتهایی که در بهبود روابط اجتماعیِ فرد موثرند، مشغول نگه دارد. رفتاردرمانی یک روشِ سازمان یافته است که با دقت کارهایی که فرد انجام میدهد را میسنجد و سپس به دنبال فرصتهایی برای تجربههای مثبت میگردد. تکنیکهای موردِ استفاده رفتاردرمانی شامل موارد زیر است که به اختصار به آنها میپردازیم:
خود فرانگری (Self-Monitoring): این اولین وهله درمان است. در این مرحله از شخص خواسته میشود تا فهرست دقیق و با جزئیات از تمامِ فعالیتهای روزانه خود، نگه دارد. با بازرسی و مطالعه این فهرست در جلساتِ بعدی، درمانگر آنچه را که فرد انجام میدهد را دقیقاً خواهد فهمید.
مثال: Bill که به تازگی دچار افسردگی شده، با لیست Self-Monitoring هفته گذشته، نزد پزشک بازمیگردد. از روی این لیست، پزشک او متوجه میشود که Bill صبحها سرِ کار میرود و ساعت 5:30 بعدازظهر به خانه بازمیگردد؛ و سپس به طور بیوقفه تا ساعت 11 شب تلویزیون تماشا میکند و بعد از آن میخوابد.
برنامه فعالیتهای هفتگی: این جا نقطه ایست که بیمار و درمانگر با یکدیگر برای ایجاد فعالیتهایی که بیمار با انجام آنها احتمالاً تجربه مثبتی به دست میآورد، کار میکنند.
مثال: با نگاه به لیستی که Bill با خود آورده بود، Bill و درمانگرِ او متوجه میشوند که تماشای طولانی مدت تلویزیون به تنهایی، فرصت کمی برای تعاملاتِ مثبتِ اجتماعی در اختیار او قرار میدهد؛ بنابراین آنها تصمیم میگیرند که Bill هفتهای یک بار با دوستِ خود برای صرف شام بیرون بروند؛ و همچنین Bill در یک باشگاه ورزشی مثلاً بولینگ عضو شود.
نقش گذاری (Role Playing): از نقش گذاری یا نقشآفرینی برای پیشرفتِ مهارتهایِ جدید و پیشبینی مسائلی که ممکن است در تعاملاتِ اجتماعی پیش آیند، استفاده میشود.
مثال: یکی از دلایلی که Bill زمانی زیادی را در خانه میگذراند، این است که او در جمعِ مردم احساسِ خجالت میکند؛ و نمیداند که چگونه باید با افرادِ غریبه سرِ صحبت را باز کند؛ بنابراین Bill و درمانگرِ او، روی چگونگیِ شروعِ مکالمه، با همدیگر تمرین میکنند.
تغییر رفتار (Behavior Modification): در این تکنیک، بیمار برای انجامِ رفتارهایِ مثبتِ خود، پاداش دریافت میکند.
مثال: Bill یک چوب ماهیگیریِ جدید میخواهد. او و درمانگرش یک پیمانِ تغییر رفتار میگذارند، زمانی که Bill روزی یک ساعت کمتر تلویزیون تماشا کند و خود را با مشغولیاتِ جدید سرگرم کند، آنگاه Bill به عنوانِ پاداش به خود میتواند چوبِ ماهیگیریِ جدید را تهیه کند.
شناختی درمانی (Cognitive therapy):
پایه شناختی درمانی (به اختصار CT) بر اساسِ این نظریه است که تفکرِ فرد، تعیینکنندۀ احساسِ او است. باور بر این است که اختلالهایی مانندِ افسردگی، نتیجه افکار و عقایدِ نادرست و ناقص است؛ که با تصحیحِ این عقایدِ نادرست، دیدگاه و احساسِ فرد نسبت به اتفاقات و شرایط، بهبود خواهد یافت.
تحقیقات در مورد افسردگی نشان میدهند که افرادِ دچار به آن، اغلب نسبت به خود، موقعیتهای خود و جهان، باورهای نادرستی دارند.
یک لیست از معمولترین خطاهایِ شناختی و همراه با مثال، در زیر اشارهشده:
جنبه شخصی دادن (Personalization): نسبت دادنِ اتفاقاتِ منفی به خود بدونِ پایه و اساسِ.
مثال: John در حال عبور از تالارِ محل کار خود، مدیرعامل شرکت را میبیند و به او سلام میکند. مدیرعامل بدون توجه به راهِ خود ادامه میدهد. John با خود فکر میکند که این عملِ مدیرعامل نشانگر بیاحترامی مدیرعامل نسبت به اوست. John با این طرزِ فکر روحیه خود را از دست میدهد و احساس میکند موردِ بیلطفی قرارگرفته و ترد شده است. درحالیکه این رفتار مدیرعامل ممکن است هیچ ارتباطی با John نداشته باشد. ممکن است به دلیلِ مشغله بیش از حد، مدیرعامل اصلاً متوجه سلام John نشده باشد یا ممکن است مدیرعامل به خاطر دعوایی که با همسرش داشته، پریشان شده باشد. اگر John در این موقعیت سعی کند تا رفتارِ مدیرعامل را به چیزی غیر از خود نسبت دهد، آنگاه دچارِ سرخوردگی نمیشود.
تفکر دو بخشی یا دو مقوله ایی (Dichotomous Thinking): همه چیز را سیاه یا سفید دیدن، بینشِ «یا همه یا هیچ» به مسائل داشتن. این نوع طرز فکر معمولاً زمانی اتفاق میافتد که فرد در یک موقعیت تنها توانِ ساختِ دو گزینه را داشته باشد.
مثال: Mary در محل کارِ خود با یکی از سرپرستهایش دچارِ مشکل شده است زیرا فکر میکند که سرپرست رفتار بدی با او دارد؛ بنابراین Mary با خود فکر میکند و به این نتیجه میرسد که تنها دو راه حل وجود دارد، یا اینکه از رئیسش بخواهد سرپرست را توبیخ کنند و یا اینکه خودش (Mary) دست از کار بکشد. همانگونه که میبینید، Mary نمیتواند به دیگر گزینهها فکر کند. مثلاً او میتواند از رئیس خود بخواهد که با سرپرست درباره این مشکل صحبت کند و یا از دیگر کارکنانِ ارشد راهنمایی بگیرد، یا موضوع را با بخش روابط شرکت در میان بگذارد و غیره.
تجرید یا ایزوله کردن انتخابی (Selective Abstraction): تمرکز کردن تنها روی بعضی از جنبههای مشخصِ یک موقعیت، معمولاً روی نکاتِ منفی.
مثال: در حینِ جلسه کارکنانِ یک شرکت، Susan یک طرح برای برونرفت از مشکلات ارائه میدهد. حضار با اشتیاق به راهحلهای او گوشداده و او را به خاطر بسیاری از ایدههایش تحسین کردند. در همان حال، سرپرستِ او اشاره میکند که در این طرح مشکلات کسری بودجه پیش خواهد آمد. Susan تمامِ بازخوردهای مثبتی که از حضار دریافت کرد را فراموش میکند و تمامِ حواسش را به همین یک نظر معطوف میکند. او این رفتارِ رئیسش را کم حمایتی و تحقیرکننده در برابر جمع تلقی میکند.
بزرگنمایی – کوچک نمایی (Magnification - Minimization): تحریف اهمیت وقایع.
مثال: Robert یک محصل است که میخواهد به دانشکده پزشکی برود. او همچنین میداند که از میانگین نمرات او در پذیرش به دانشکده پزشکی استفاده خواهد شد. سپس او در درس تاریخ نمره پایینی دریافت میکند و با دیدن این نمره کاملاً مأیوس شده و روحیهاش را از دست میدهد و تمام آرزوهایش را برای پزشک شدن از دست رفته میپندارد.
درمانگرهای شناختی درمانی به همراه فرد روی جدال با خطاهای فکری که پیشتر به آنها اشاره کردیم، کار میکنند. با اشاره به روشهای دیگرِ نگریستن به موقعیتها، نگاهِ افراد به زندگی و نهایتاً خلق و خوی آنها بهبود مییابد. تحقیقات نشان میدهند که شناختی درمانی در درازمدت میتواند به همان اندازه دارودرمانی، در درمان افسردگی موثر باشد.
میان فردی درمانی (Interpersonal Therapy):
تمرکز در این روشِ درمانی، بر روابطِ میان فردیِ افرادِ دچارِ افسردگی، است. در واقع، در میان فردی درمانی، تصور بر این است که افسردگی با بهبود الگوهایِ برقراریِ ارتباط و نحوه برخورد افراد با یکدیگر، قابلدرمان است.
تکنیک های میان فردی درمانی شامل مواردِ زیر است که به اختصار به آنها اشاره میکنیم:
شناختِ احساسات: این تکنیک به افراد در تشخیص و شناساییِ اینکه احساساتشان چیست و منشأ آن احساسات از کجاست، کمک میکند.
مثال: Roger مضطرب و آشفته است و با همسرِ خود دچار نزاع شده؛ بنابراین تصمیم میگیرد به یک رواندرمانگر مراجعه کند. آنالیزِ دقیق از او در درمان مشخص میکند که احساس ترد شدن و بیاهمیت بودن در Roger از زمانی آغاز شد که همسرِ او مشغول به کار در خارج از خانه شد. دانستن چنین موضوعی نشان میدهد که احساساتِ Roger جریحهدار شده و رفتار او از رویِ خشم نیست. با علمِ به این، او میتواند مشکلش را ریشهیابی و آن را بر طرف سازد.
بیانِ احساسات: این تکنیک به افراد کمک میکند تا احساساتِ خود را به نحوه سالم بیان کنند.
مثال: زمانی که Roger احساس میکند همسرش به او اهمیت نمیدهد، او به این موضوع با خشم و سرزنش پاسخ میدهد؛ و به دنبالِ آن، همسر او نیز واکنشِ منفی خواهد داشت. Roger بدونِ عصبانیت و با آرامش، با بیانِ اینکه احساس میکند دیگر اضطراب و آزردگیِ او برای همسرش مهم نیست، میتواند این موضوع را برایِ همسرش راحت تر کند که او (همسر راجر) رفتارِ صمیمانهتر و اطمینانبخش تری داشته باشد.
کنار آمدن با احساساتِ گذشته: در اکثرِ موارد، مردم مشکلاتِ حل نشدهی روابطِ قبلیِ خود را وارد روابط کنونیشان میکنند. با ملاحظه اینکه این روابطِ گذشته چگونه بر احوال و رفتارِ کنونی اثر میگذارند، افراد در موقعیت بهتری قرار میگیرند تا در رابطه کنونی خود معقول باشند.
مثال: زمانی که راجر هنوز بزرگ نشده بود، مادرش در پرورش و نگهداری فرزندانش چندان مسئول نبود. او (مادر راجر) بسیار درگیرِ کار و مشغلههای اجتماعی خود بود و در این میان راجر معمولاً کمتر موردِ توجه قرار می گرفته و نسبت به مشاغل مادرش در درجه کمتری از اهمیت بهرهمند بوده. زمانی که راجر بزرگ میشود، تصادفاً با زنی ازدواج میکند که بسیار منظم و مسئول است؛ اما بعد از آن که راجر پذیرفت که خانواده به درآمدِ بیشتری نیاز دارد، او هرگز فکر نمیکرد که چگونه رابطه او و مادرش بر واکنش او نسبت به کار کردنِ همسرش خارج از خانه، اثر میگذارد.
درمان روان پویشی (Psychodynamic therapy):
در این روشِ درمانی، تمرکز بر فرآیندهای ناخودآگاه است که روشنکننده رفتارِ فرد در حالِ حاضر میباشند. هدف درمان روان پویشی این است که فرد به خودآگاهی دست یابد و متوجه تاثیراتِ گذشته بر رفتارِ کنونی خود شود. به طور خلاصه در این روش درمانی شخص میتواند کشمکشها و تضادها و علائمِ حل نشده ایی که ریشه در گذشته دارند و بر حالِ فرد تأثیر میگذارند، بررسی کند و به آنها به پردازد.
خانواده درمانی (Family therapy):
این روشِ درمانی، مشکلاتِ فرد را در یک حیطه وسیع تر، یعنی جایی که آنها اتفاق میافتند، بررسی میکند. مثلاً افسردگیِ یک نفر، ممکن است واکنشی به مشکلاتِ بزرگتری که در خانواده اتفاق میافتد، باشد.
در این روش از شناختی، رفتاری و میان فردی درمانی استفاده میشود؛ اما در اکثر موارد از خانواده درمانی در کنارِ میان فردی درمانی استفاده میشود.
خانواده درمانی بر پایه این نگرش که خانواده یک سیستمِ اجتماعیِ منحصربهفرد فرد و یگانهای است که ساختار و الگوهای ارتباطیِ مختص به خود را دارد، شکلگرفته. این الگوها به واسطه عوامل بسیار متعددی تعیین میشوند و شکل میگیرند. عواملی مانند باورها، ارزشها و اعتقاداتِ والدین، شخصیتِ هر یک از افرادِ خانواده و تأثیر افرادِ فامیل (پدربزرگها و مادربزرگها، عمهها و خالهها، عموها و داییها)، همه از مواردی هستند که در شکلگیری الگوهایِ ارتباطی خانواده اثرگذارند. به دلیلِ همین گستردگیِ عوامل، هر خانواده شکلِ منحصربهفردِ خود را میگیرد و شخصیتِ واحدِ خود را پرورش میدهد؛ که این شخصیتِ خانواده قدرتمند بوده و میتواند رویِ هر یک از اعضایِ خانواده اثر بگذارد.
خانواده درمانی همچنین پیروِ چند عقیده و تصورات کلیِ دیگر نیز هست:
v بیماریِ یکی از افراد خانواده، ممکن است نشانۀ مشکلی بزرگتر در خانواده باشد. تنها درمان کردنِ فردیِ که بیمار تشخیص داده شده است، مانند درمانِ یکی از علائمِ بیماری است و نه درمانِ خود بیماری. این احتمال وجود دارد که ممکن است فردِ بیمار درمان شود، اما خانواده همچنان درماننشده رها شود؛ و همین باعث میشود دیگر اعضایِ خانواده دچارِ بیماری شوند؛ و این چرخه تا زمانی که مشکلات بازبینی و معاینه و نهایتاً درمان نشوند، ادامه خواهد داشت.
v هر گونه تغییر در هر یک از اعضایِ خانواده، هم بر ساختارِ کلیِ خانواده و هم بر تکتکِ اعضایِ خانواده اثر میگذارد.
متخصصهای بهداشت، آنهایی که از مدل های سیستم خانواده برای مراقبت از مردم استفاده میکنند، همواره تمامِ خانواده را ملاحظه میکنند و مورد توجه قرار میدهند. این متخصصها، مشکلِ هر یک از اعضایِ خانواده را نشانِ یک تغییر یا کشمکش در گروه میدانند.
یک درمانگرِ خانواده باید:
v به اعضایِ خانواده در مورد نحوۀ عملکرد و ایفاءِ نقش در خانوادهها به طور کلی و در موردِ چگونگی ِعملکردِ همان خانواده، به طورِ خاص، آموزش دهد.
v به اعضای خانواده کمک کند تا کمتر رویِ فردِ بیمار تمرکز کنند بلکه بیشتر به فکرِ خودِ خانواده باشند.
v در تشخیص و شناساییِ تضادها، کشمکشها و نگرانیهایِ خانواده به آنها یاری رساند و راهکارهایی جهتِ حلِ این مشکلات به خانواده بیاموزد.
v به تقویت و تحکیمِ تمامِ اعضایِ خانواده اقدام کند چرا که در این صورت آنها (اعضای خانواده) میتوانند به کمکِ یکدیگر روی مشکلاتشان کار کنند.
v آموزشِ روشهایِ گوناگون برایِ مدیریتِ ناسازگاریها و تغییراتِ درون خانواده. چرا که گاهی، روشی که اعضایِ خانواده برایِ کنار آمدن با مشکلات برمیگزینند، آنها را بیشتر به دچار مشکل میکنند.
در طولِ جلساتِ درمانی، از تواناییهای خانواده برای مدیریتِ مشکلاتشان، استفاده خواهد شد. همه اعضاء در برابر مشکلات مسئول هستند. بعضی از اعضاءِ خانواده ممکن است مجبور شوند بیش از دیگران رفتارِ خود را تغییر دهند.
خانواده درمانی، از جمله انواع بسیار پر تحرک و فعالِ درمانی حساب میشود. در خانواده درمانی، اغلب به هر یک از اعضاءِ خانواده مسئولیت و وظایفِ مشخصی داده میشود. مثلاً ممکن است از والدین خواسته شود بیشتر در نسبت به فرزندانشان پاسخگو و مسئول باشند.
گروه درمانی:
گروه درمانی حالتی از رواندرمانی است که ساختارِ آن به طور نمونه از یک درمانگر با شش الی دوازده شرکتکننده که همگی مشکلاتِ مشابهی دارند، تشکیلشده. گاهی اوقات یک درمانگر به موجبِ یک سری دلایل ممکن است گروه درمانی را در کنارِ رواندرمانی فردی پیشنهاد دهد. چرا که درمان در فرمِ گروهی میتواند برای فرد مناسب تر باشد و یا برای موضوعی که آنها با آن روبرو هستند، کارایی بیشتری داشته باشد؛ و یا برای درمانهای خاص که گروه درمانی جزئی از آنها است (مانند رفتاردرمانی دیالکتیک یا به اختصار DBT)، گروه درمانی مفید خواهد بود.
افراد در گروه درمانی، تنها به واسطه مداخله و اقداماتِ درمانگر نیست که بهبود میابند، بلکه با مشاهدۀ دیگر اعضایِ گروه و همچنین بازخوردی که از آنها دریافت میکنند نیز، در بهبودِ آنها موثر است. گروه درمانی تا زمانی که به برقراریِ ارتباط به صورت تک به تک میان افراد نیانجامد، دارای چندین مزیت خواهد بود.
همچون خانواده درمانی، گروه درمانی نیز یک شیوه است که میتواند به راحتی در هر آموزشگاهِ رواندرمانی تشکیل شود. از مزایایِ گروه درمانی میتوان به مواردِ زیر اشاره کرد:
v بازخوردِ مضاعف
گروه درمانی میتواند این بستر را برایِ بیماران فراهم کند تا از دیگر مردم بازخورد دریافت کنند. دریافت نقطهنظرهایِ متفاوت، اغلب به توسعه و ترفیعِ رشد و بلوغ و تغییرپذیریِ افراد کمک میکند.
v الگوبرداری و نمونهسازی
با دیدنِ اینکه دیگران چگونه بر مشکلاتِ مشابه فائق مییابند، بیمار میتواند به سرعت این متدهایِ جدید را در رفتارِ خود اعمال کند. این از این حیث سودمند است که به بیمار دیدگاههای گوناگونی از آنچه باید انجام دهد، میدهد و اینکه زمانِ مناسب برای انجامِ آن چه موقع خواهد بود.
v کم هزینه بودن
با درمانِ همزمان چند بیمار، درمانگر میتواند دستمزدِ همیشگی را کاهش دهد. در بیشتر موارد، هزینه گروه درمانی حدودِ یک سومِ هزینه درمانِ انفرادی است.
v بهبود مهارتهای اجتماعی
از آنجا که در گروه درمانی، تعاملِ زیادی با دیگر افراد وجود دارد، بسیاری از مردم در گروه درمانی میآموزند تا مهارتهای اجتماعیِ خود را بهبود بخشند (حتی اگر بهبود مهارتهای اجتماعی از اهدافِ گروه نباشد). رهبرِ گروه (گرداننده) و یا درمانگر، معمولاً به مردم کمک میکنند تا بتوانند گفتگویِ روشن تر و موثرتر، با دیگر افرادِ گروه داشته باشند. این موضوع به ناچار مردم را به این سمت سوق میدهد تا مهارتهایِ اجتماعیِ جدیدی فراگیرند به گونهای که این مهارتها را میتوانند تعمیم داده و در همه روابطشان از آنها استفاده کنند.
بر خلاف جلسات در درمانِ انفرادی، گروه درمانی این فرصت را به افراد میدهد تا بتوانند باکسانی که مشکلاتِ مشابه دارند، در یک محیطِ ایمن و حمایتی، به تعامل باهم بپردازند. شرکتکنندهها (در گروه) میتوانند رفتارهایِ جدید را بیازمایند، نقش بازی کنند و به دیگران فقط برای اینکه از آنها بازخوردِ مثبت دریافت کنند، نپیوندند، بلکه خود نیز به دیگران بازخورد مثبت نشان دهند.
بسیاری از مردمی که تاکنون هرگز گروه درمانی را امتحان نکردند، به دلیلِ ایدۀ پشتِ آن وحشتزده میشوند. در میان گذاشتنِ اطلاعاتِ محرمانه و جزئیات در موردِ زندگی شخصی (و مشکلات)، حتی با یک درمانگر نیز میتواند چالشبرانگیز باشد. چه برسد به زمانی که این موضوعات با حضورِ شش نفر غریبه بیان شوند. به همین دلیل گروه درمانی معمولاً برای همه به عنوانِ گزینه اول درمان، توصیه نمیشود.
اکثر مردمی که گروه درمانی را امتحان کردند، پس از گذشت زمانِ کوتاهی با روندِ گروه درمانی سازگار شدند. متخصصهای بالینی و پژوهشگرانِ متعددی هستند که ادعا میکنند پروسه رواندرمانی گروهی، برای بسیاری از مردم نتیجه قوی تر و ماندگارتری نسبت به رواندرمانی انفرادی دارد.
در یک گروه، به شما احتمالاً کمک خواهد شد و شما قانع خواهید شد اگر در موردِ احساساتِ خود صحبت کنید؛ اما این مهم است که به خاطر داشته باشید فقط شما هستید که تعیین میکنید چقدر به گروه نزدیک شوید. هیچ اجباری وجود ندارد که شما را وادار به فاش کردنِ رازها و افکارتان کند.
از گروههایی با تعداد شرکتکنندگان بیش از دوازده نفر، معمولاً باید دوری کرد. افزایشِ نفرات، افزایش مشکلات برای دستیابی به زمانی که گروه به آن نیاز دارد تا اثربخش باشد را به همراه خواهد داشت.
به وبلاگ من خوش اومدی دوست عزیز . من پزشک نیستم و مطالب وبلاگ رو از سایتهای معتبر پزشکی ترجمه می کنم ... . امید وارم که مفید باشند